X
تبلیغات
ردپای عشق...

ردپای عشق...






   


سخت بود.
فراموش کردن کسی
که با او
همه چیز و همه کس را
فراموش می‌کردم

تاريخ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392سـاعت 20:30 نويسنده میترا♦


بعضي حرفا رو نمي شه گفت،بايد خورد!!
ولي بعضي حرفارو،نه ميشه گفت،نه مي شه خورد! مي مونه سردل!
ميشه دلتنگي! ميشه بغض! ...
ميشه سكوت! ميشه همون وقتايي كه خودتم نمي دوني چه مرگته........!

تاريخ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392سـاعت 18:7 نويسنده میترا♦


تو مرا ياد کني يا نکني
باورت گر بشود ، گر نشود
حرفي نيست
اما
نفسم مي گيرد
در هوايي که نفس هاي تو نيست !

سهراب سپهري

تاريخ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392سـاعت 17:58 نويسنده میترا♦


صبر کردن دردناک است
و فراموش کردن دردناک تر
ولی از این دو دردناک تر این است...
که ندانی باید صبر کنی یا فراموش.

تاريخ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392سـاعت 17:52 نويسنده میترا♦

سال نو مبارک به همه دوستانم

با ارزوی بهترین ها سالی سراسر خوشی و عشق و موفقیت داشته باشد

تاريخ سه شنبه ششم فروردین 1392سـاعت 13:39 نويسنده میترا♦


هر دو بازی کردیم ؛ تو با من ، من با سرنوشتم

بــــــــــاور کن ،هیــــــچ کس ،بعد از تــــــــو ،بـــــــرای مـن ،تو نمی شود ،تو را با تمام بی مهری هایت ،دوست دارم ،تمام نبودت را ،... به حرمت همه ی آنروزها ،به همه بودن های دنیــــا ،ترجیح می دهم ،یادت را عاشقانه دوست دارم


خسته ام 

نه اینکه کوه کنده باشم

دل کنده ام . .


کوچيک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم

حالا که بزرگيم چه دلتنگيم

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را

از نگاهش مي توان خواند

اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد

و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم

سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست

دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد

بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!

بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند

بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...

هيچ كس نمي فهمد ...........

تاريخ شنبه بیست و ششم اسفند 1391سـاعت 13:46 نويسنده میترا♦


مــــــرد رویایی یـــک زن ؛
مردی است ..
که دستانش مالامال از مهر باشد ،
نه پول ؛
نگاهش سرشار از عشق باشد ؛
نه غرور ؛
شانه هایش مامن آسایش باشد ؛
نه بار و فرسایش ؛
آغوشش امن باشد ؛
نه ســــترد ؛
صدایش از شور و مهر گرم باشد ؛
نه از قدرت مردانگی همچو کوه یخ ؛
وجودش پناهگاه امن باشد ؛
نه دستانش سنگین و ضرب شستش محکم ؛
جـــیبش گرچه بـــــــی پول ؛
ولی روزی اش حلال باشد ؛
دستانش گرچه پینه بسته ؛
ولی از عشــــــق سرشار باشد ...
صدایش گرچه خش دار ؛
ولی برای اهل خانه زمزمه آرامش باشد ...

مـــــــرد رویایی یــــــک زن ؛
یک مرد ثروتمندِ کلاس بالایِ خوش پوشِ خوش چهره نیست !!
مردی است که قـــــــلبش برای عشـــــــــقش بتــپد ...
بــــــدون خــــــــیانت ...
همین ...!!

تاريخ سه شنبه پانزدهم اسفند 1391سـاعت 20:36 نويسنده میترا♦


چند روز دیگه بهار میاد و همه‌چیز رو تازه می‌کنه،


سال رو، ماه رو، روزها رو، هوا رو، طبیعت رو ...

ولی فقط یک چیز کهنه میشه که به همه اون تاز‌گی

 می‌ارزه،دوستیمون...

تاريخ سه شنبه پانزدهم اسفند 1391سـاعت 20:30 نويسنده میترا♦



هیچکس از ارتفاع نمی ترسد ...

همه از سقوط می ترسند.

هیچکس از بازی نمی ترسد ...

همه از باخت می ترسند.

هیچکس از تاریکی نمی ترسد ...

همه از آنچه که در آن است می ترسند.

هیچکس از جمله ی " من دوستت دارم " نمی ترسد ...

همه از واکنش به این جمله می ترسند!

تاريخ چهارشنبه دوم اسفند 1391سـاعت 11:24 نويسنده میترا♦


خدايا!!..

از تجربه تنهاييت برايم بگو..

اين روزها...

سراپا گوشم!!!...


تاريخ چهارشنبه دوم اسفند 1391سـاعت 11:22 نويسنده میترا♦
яima